تبليغاتX
دلنوشته های منتظران


دلنوشته های منتظران

الهم العجل لولیک الفرج


لحظه لحظه بوى ظهور مى آید / عطر ناب گل حضور مى آید

سبز مردى از قبیله عشق / ساده و سبز و صبور مى آید . . .

الهم العجل لولیک الفرج

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 21:51 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥

فردا شب ، شب آرزوهاست. شبی که آسمانش پر از برق ستارگان است. در آن شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنه­ی آسمان خواهد نشست. بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم.

شب آرزوها نزدیک است. بیا از امروز کمتر خسته شویم بلکه آن شب را تا به صبح اجابتش بیدار بمانیم. برای هم دعا کنیم. برای آن کودکی که در آن سوی پهناور زمین امشب را گرسنه خواهد خوابید. و برای آن بیماری که فردایش را کسی امیدوار نیست. بیا از خدا بخواهیم رنج های آدمی را بکاهد و آرامش او را بیافزاید.

شب آرزوها نزدیک است. بیا در آن شب برای مادران و پدرانی که هستند عزت و آنان که نیستند، رحمت بخواهیم و مغفرت. بیا از خدا بخواهیم ابر رحمتش را بر زمینمان بگستراند تا قطرات آن، فطرت خفته را بیدار کند.

شب آرزوها نزدیک است. بیا غرور را کنار بگذاریم، لباس تکبر از تن به در کنیم و از درگاه خداوند متعال عذر خواهی کنیم به خاطر آن که عصیانش کردیم و نافرمانیش نمودیم. بیا عذر تقصیر به درگاهش آوریم که چون شیطان از فرمانش سر باز زدیم.

شب آرزوها، شب اجابت است، شب مغفرت است. از کف ندهیمش...

راستی من را هم از دعا فراموش نکن، چندی است در کوچه های قرن ها از پدر خویش گم شده ام. دعا کن پیدا شوم. دعا کن تا پدرم، مولایم، امام زمانم را بیابم. دعایم کن ، دعا...

شب آرزوها نزدیک است...
اولین شب جمعه ی ماه رجب، شب آرزوهاست...

بهترینها را برایت آرزو میکنم برایم آرزو کن....

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 18:13 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

یعقوب ترین چشم جهان قسمت ما باد
چون یوسف گمگشته ی ما یوسف زهراست . . .
یا اباصالح ادرکنی

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 18:10 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

می آیی و پا می گذاری...
بر کوچه های اینه ها...
آرزوها شکوفا می شوند...
و میمیرد فصل یخ زده ی زمین...
می ایـــــــی...
ویک سبد شعر گل یاس می شوی...
وچشمه ی سرزمین ابی ها...
می آیی باران اسمان دل ها...
ولحظه ها فروزان می شود...
تو که از جنس نوری...
وتفسیر وازه ی قرآنی...
و عطر ناب یاسی...
قدم هایت به خدا نزدیک است...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:19 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:6 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

آقا بیا بخاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه عشق میروی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن...



نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:29 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

عمر و نبش قبر فاطمه (س)

طبري مي نويسد : آن شبي كه فاطمه را دفن كردند ، در بقيع چهل قبر تازه ساختند . وقتي مسلمانان فهميدند بانو وفات كرده ، به بقيع آمدند . ناگاه چهل قبر در برابر خود يافتند . نتوانستند مزار بانو را از ميان ساير قبرها تشخيص دهند . ضجه هاي مردم بلند شد و همديگر را سرزنش مي كردند . مي گفتند : پيامبرتان جز يك دختر در ميان شما باقي بگذارد ، او نيز فوت كرد و دفن شد ، ام شما در وفاتش حضور نمي يابيد ، بر او نماز نمي گزاريد و حتي قبرش را هم نمي دانيد كجاست ؟!‌ واليان آنها ( ابوبكر و عمر) گفتند : از زنان مومن كسي بيايد اين قبر را بشكافد تا او را بيابيم ، بر او نماز بگزاريم و قبرش را زيارت كنيم .

اين خبر به اميرالمومنين (ع) رسيد . خشمگين بيرون آمد ؛ آن چنان كه چشمانش سرخ شده بود و رگ هايش برآمده بود ، عباي زردي هم كه در هنگامه هاي نبر آن را مي پوشيد ، بر دوش انداخته بود . شمشيرش ذوالفقار را نيز بر كمر داشت ، تا بقيع وارد شد ترس در ميان مردم افتاد . گفتند : اين علي بن ابي طالب است . با همين هيبتي كه مي بينيد آده است ، به خدا سوگند خورده كه اگر حتي يك سنگ از اين قبرها جابه جا شود ، شمشيرش را تا آخرين نفر در ميانتان بيفكند .

عمر و همراهانش با حضرت رو به رو شدند . عمر گفت : چه شده اباالحسن ؟! به خدا ، قبرش را مي شكافيم تا بر او نماز بگزاريم .      علي (ع) دست بر گريبان عمر افكند و او را بلند افكند و او را بلند كرد ، بر زمينش كوبيد و فرمود : سياه زاده ، من حقم را از ترس اين كه مردم از دينشان بازگردند ، رها كردم ؛ اما نسبت به قبر فاطمه اگر تو و يارانت حتي سنگي از آن را پرتاپ كنيد ، به خدايي كه جان علي در دست اوست ، زمين را از خون تان سيراب خواهم كرد. اگر جانت را مي خواهي ، عمر !

ابوبكر وقتي حضرت علي (ع) را به اين حال ديد ، گفت : اباالحسن ، به حق رسول خدا و به حق همان كه بر عرش است ، رهايش كن . ما كاري را كه تو نخواهي انجام نمي دهيم .

راوي مي گويد : حضرت دست از او برداشت . مردم هم پراكنده شدند و ديگر به تصميم خود بازگشتند

نقل از جرعه وصال

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:33 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

وبلاگ بانوی بی حرم

درکوچه ها پیچیده بوی فاطمیه    

                                  یک دو قدم بردار سوی فاطمیه

                                                           مشکی ترین پرچم برای فاطمیه است 

                                                                                         محزون ترین نوحه نوای فاطمیه

 

برگ پاييزي اگر برگ خزان را مي برد   

    مهر زهرا هم گناه شيعيان را مي برد

كي شود تا انتقام سيلي زهرا بگيريم  

شب بود و بقيع و مرتضي تنها بود

بگداخته چون شمع ز سر تا پا بود

مي سوخت و قطره قطره آبش ميکرد

آن آتش غم که قاتل زهرا بود


حضرت زهراسلام الله علیها فرمود: خوشرویی با مؤمن، موجب دستیابی به بهشت می­شود و خوشرویی نسبت به غیر مؤمن، انسان را از عذاب آتش حفظ می­کند.

(فاطمه الزهرا بهجه قلب المصطفی:ج۱، ص ۳۰۰)

بعد از این خورشید می ماند غریب ، می تراود از لبش ام یجیب . . .


از مشرق قلبم رسیده فاطمیه . رخت عزایم كو ، رسیده فاطمیه . . .


حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) : فاطمه پاره تن من است . هر كه او را بیازارد ، مرا آزرده خاطر كرده است و هر كه او را شاد كند ، مرا نیز خوشحال نموده است .

ما گوشه نشينان غم فاطميه ايم

محتاج عطا و كرم فاطميه ايم

عمري است كه از داغ غمش سوخته ايم

 

دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
فریاد من درآنجا علی علی علی بود
بر روی سینه من با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون سینه بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا علی علی علی بود

 

 

زآن روزی که سیلی خورد زهرا
سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی که می فرمود
حکم فرج را کند زهرای سیلی خورده امضا

اي كاش فدك اين همه اسرار نداشت

اي كاش مدينه در و ديوار نداشت

فرياد دل محسن زهرا اين بود

اي كاش در سوخته مسمار نداشت

كاش قلبم به قبرش راه داشت

كاش زهرا هم زيارتگاه داشت

می خواست رخش پیش عدو زرد نباشد
ای کاش یکی بود در آن کوچه و می گفت
آن کس که به زن حمله کند، مرد نباشد
  

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 14:20 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

این جمعه هم گذشت

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

 مانند مرده ای متحرک شدم بیا

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

 می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت 

دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام

از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت

 بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم

از خیر شعر گفتن,حتی قلم گذشت

 تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت...

 مولا شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

 ***

حالا برای لحظه ای آرام می شوم

ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

 

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:34 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|

در شادی و غم به یادتان می مانیمهر عید به یادتان دعا می خوانیمآقای دلم! سید من! مهدی جان...ما«احسن حال» را شما می دانیم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:54 .- بادسـ ـتانــ-یکـ ـ مـــنــتــظـر♥|


آخرين مطالب
»
»
»
» قدم هایت به خدا نزدیک است!
»
»
» عمر و نبش قبر فاطمه (س)
»
»
» عیدتان مبارک!!!

Design By : Pichak